تبليغاتX
دوستانه
شعر-داستان-خبر-اس ام اس
برای زیستن در آرامش دو چیز را فراموش کن :

۱- خوبی هایی که به دیگران کرده ای .

۲- بدی هایی که دیگران به تو کرده اند !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط رامین | 
اول سلام . بعد از مدتها بلاخره از دست دانشگاه آزاد شدم .

و از اینکه دوباره می تونم با شما ارتباط برقرار کنم خیلی خوشحالم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط رامین | 
به نظر من ، زندگی بهتر از مرگ است !

حداقل به خاطر لبخند مادر ،

دل یک دوست که به خاطر ما می تپد

و یک بشقاب چیپس !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط رامین | 
عشق یعنی :

اطمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست

گرچه در فراق دوست ، او را خواهانی .

اما در دل همیشه با توست

عشق سرچشمه ی امنیت است .

آری عشق خود سرچشمه ی حیات است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط رامین | 
یک پسر کوچک ، به یک ستاره نگاه کرد ، و گریه را سر داد ، ستاره گفت :

پسر ، چرا گریه می کنی ؟

پسر گفت :

تو خیلی دور هستی ، من هرگز قادر نخواهم بود ، تو را لمس کنم ، ستاره پاسخ داد :

پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم ، تو نمی توانستی ، مرا ببینی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط رامین | 
عشق یعنی :

صادق بودن با خود در همه حال

و صادق بودن با دیگری در همه حال

گفتن و شنیدن حقیقیت و پاسداری از حرمت آن

و خودنمایی هرگز

عشق سرچشمه ی واقعیت است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط رامین | 

خبرنگاری مدام در تعقیب آلبر کامو ، نویسنده ی فرانسوی بود و از او می خواست کارش را به تفضیل و با جزییات کامل توضیح دهد . نویسنده ی رمان "طاعون" ، در حالی که از پاسخ دادن طفره می رفت ، گفت : من فقط می نویسم . دیگران هستند که با قضاوت شان می گویند آثار مرا چگونه می فهمند .

اما خبرنگار قانع نشد و ساکت نماند . سرانجام یک روز عصر ، توانست کامو را در کافه تریایی در پاریس ملاقات کند . به کامو گفت : انتقاد سازنده سبب می شود تا یک موضوع عمیق مطرح بشود . و سپس از او پرسید : اگر به شما بگویم لازم است کتابی درباره ی جامعه بنویسید ، آن را می پذیرید و یا آن را به جنگ می طلبید و با آن مخالفت می کنید ؟ و کامو پاسخ داد : البته قبول می کنم . این کتاب صد صفحه دارد که نود و نه صفحه ی آن سفید است و هیچ چیز در آن صفحات نوشته نمی شود . اما در پایان صدمین صفحه می نویسم که : تنها وظیفه ی انسان عشق ورزیدن است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط رامین | 

آنا سینترا تعریف می کند که پسر کوچک اش - با کنجکاوی کسی که واژه ی جدیدی را می َنود ، اما هنوز معنای آن را نمی فهمد - از او پرسید :

- مامان ، پیری یعنی چه ؟

آنا پیش از این که پاسخ بدهد ، در کمتر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسئوولیت را بر شانه هایش احساس کرد . چشم هایش را به سوی پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخی بود . آنا گفت : پسرم ، به صورت من نگاه کن . این پیری است . و پسر چروکهای آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد . چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد : مامان ! پیری چقدر قشنگ است ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط رامین | 

يكي از آشنايان ام به خاطر ناتواني در هماهنگ كردن روياهايش با واقعيت ، دچار مشكلات شديد مالي شد . از آن بدتر ، با كساني دچار مشكل شد كه هرگز دلش نمي خواست آزرشان بدهد .

به خاطر ناتواني در بازپرداخت بدهي هايش كه روز به روز روي هم انباشته مي شدن ، به فكر خودكشي افتاد . يك روز عصر ، هنگامي كه در جاده اي قدم مي زد ، چشم هايش به خانه ي ويراني افتاد . يك لحظه فكر كرد : " آيا ممكن است اين خانه مال من باشد ؟ "و در اين هنگام آرزويي عميق براي تعمير اين خانه در او زنده شد . با اندك تلاشي توانست تعدادي آجر ، مقداري چوب و مقداري سيمان تهيه كند . با عشقي توصيف ناشدني كار را آغاز كرد ، بي آنكه بداند براي چه و براي كه . اما هم زمان با تعمير آن بنا ، احساس مي كرد زندگي شخصي اش بهبود مي يابد . پس از يك سال ، هم آن خانه آماده ي سكونت شد و هم مشكلاتش برطرف شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط رامین | 
پاییز ،

          باران برگ ،

                  ریزش بی امان اشک .

باد می خواند آرام و سرد

                         در گوش کاج پیر .

من چمدانم را می بندم :

یک کتاب شعر ،

با یک عکس کهنه ی یادگار ،

فرشته می فشارد کودکی را به آغوش خویش :

                                                            . . . مادرم .

و من

چمدانم را می بندم ،

               دل خود را جا می گذارم 

                                           و . . . . . . . . . . . . می روم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط رامین |