تبليغاتX
دوستانه

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی بدست آمد از این قرار : سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید ؟ و کسی جواب نداد ، چون : در آفریقا کسی نمی دانست غذا چیه ؟ در آسیا کسی نمی دانست نظر چیه ؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چی ؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود چیه ؟ در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه ؟

نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18  توسط رامین  | 


آیا می دانستید ۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد؟

آیا می دانستید نوشابه های زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند؟

آیا می دانستید شش چپ، اندکی از شش راست کوچکتر است تا فضای کافی برای قرارگیری قلب فراهم آید؟

آیا می دانستید تعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد است؟
آیا می دانستید رشد کودک در بهار بیشتر است؟

آیا می دانستید حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند؟

آیا می دانستید در تمام وجود شما بیش از یک مشت گچ (کلسیم) وجود دارد؟

آیا می دانستید هر تکه کاغذ را بیش از 9 بار نمی توان تا کرد

آیا می دانستید وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد

آیا می دانستید تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است؟

آیا می دانستید حلزون می تواند سه سال بخوابد؟

آیا می دانستید شن خیس از شن خشک سبکتر است؟

آیا می دانستید تا زمانی که غذا با بزاق مخلوط نشود، مزه اش احساس نمی گردد؟

آیا می دانستید گاونر کوررنگ است و فقط به حرکت شنلی که گاوباز در جلوی او تکان می دهد حساس است؟ دیگر فرقی نمی کند شنل چه رنگی باشد!

آیا می دانستید قدرت بینایی جغد هشتاد و دو برابر انسان است؟

آیا می دانستید فقط قورباغه های نر قورقور می کنند؟

آیا می دانستید لایه ی اوزون فقط به اندازه دو سکه ی روی هم ضخامت دارد؟

آیا می دانستید رازی به غیر از الکل کاشف گوگرد هم هست؟

آیا می دانستید قرنیه ی چشم انسان خون ندارد؟

نوشته شده در  شنبه 1388/02/26  توسط رامین  | 


كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

"
دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم..

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.

" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."

" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود
.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.
" من نمي توانم
مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."

"من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

" من نمي توانم
آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.

شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.

روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.


آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.


سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود
. معلمشان هم همين طور!


دراين موقع " دونا" گفت:


-دخترها! پسرها!دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
 

شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:


- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد"
باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:


" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980
"


و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه
" نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.


با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.


حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم

نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13  توسط رامین  | 


دندان !
پیرمرد یك همبرگر، یك چیپس و یك نوشابه سفارش داد... همبرگر را به آرامی از توی پلاستیك در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم كرد. یك نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت... بعد از آن پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم كرد و نصفه از آنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش... پیرمرد یك جرعه از نوشابه ای كه سفارش داده بود را خورد... پیرزن هم همین كار رو كرد و فقط یك جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقیقا وسط میز قرار داد... پیرمرد چند گاز كوچك به نصفه همبرگر خودش زد... بقیه افرادی كه توی رستوان بودن فقط داشتن آن ها رو نگاه می كردند و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید:"این زوج پیر و فقیر رو نگاه كن... طفلكی ها پول ندارن واسه خودشون دوتا همبرگر بخرن..."
پیرمرد شروع كرد به خوردن چیپس ها.. در همین حال بود كه یك مرد جوان كه دلش به رحم اومده بود به میز آن ها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد كه یك همبرگر دیگر برایشان بخرد... پیرمرد جواب داد: "نه...ممنون.. ما عادت داریم كه همیشه همه چیز رو با هم شریك بشیم..."
بعد از ده دقیقه افرادی كه پشت میزهای كناری نشسته بودن متوجه شدن كه پیرزن هنوزلب به غذا نزده... پیرزن فقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا می كرد و فقط هر از وقتی جایش را با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می كرد... در همین حال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها امد و دوباره پیشنهاد داد كه برایشان یك همبرگر دیگر بخرد.. این بار پیرزن جواب داد: نه خیلی ممنون... ماعادت داریم كه همه چیزهارو با هم شریك بشویم...".
چند دقیقه بعد، پیرمرد همبرگرش را كامل خورده بود و مشغول تمیز كردن دست و دهنش با دستمال بود كه دوباره مرد جوان به میز آنها آمد و به طرف پیرزن -كه هنوزلب به غذا نزده بود- رفت و گفت: "می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟" پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت:"دندان!"
نوشته شده در  شنبه 1388/02/12  توسط رامین  | 


وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد!

در طبقه هشتم جولی گریه می کرد،چون نامزدش ترکش کرده بود.

در طبقه هفتم دنی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!

در طبقهششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تابلکه کاری پیدا کند!


درطبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود... زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود!

حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان آن قدرها هم بد نیست!!!!

نوشته شده در  شنبه 1388/02/12  توسط رامین  | 


چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
نوشته شده در  شنبه 1388/02/12  توسط رامین  | 


همين چند هفته پيش بود که يک ايراني داخل بانک در منهتن نيويورک شد و يک بليط از دستگاه گرفت.

وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش کارشناس بانک رفت و گفت که براي مدت دو هفته قصد
 سفرسفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يک وام فوري بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي
 داره..

و مرد هم سريع دستش را کرد توي جيبش و کليد ماشين فراري جديدش راکه دقيقا جلوي در بانک پارک
کرده بود را به کارشناس داد و رئيس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط براي دو هفته کارمند بانک هم سريع کليد ماشين گرانقيمت را گرفت وماشين به
 پارکينگ بانک در طبقه پائين انتقال داد..

کارمند بانک هم سريع کليد ماشين گرانقيمت را گرفت وماشين به پارکينگ بانک در طبقه پائين انتقال داد..

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام راپرداخت
 کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئيس بانک گفت "  از اينکه بانک ما رو انتخاب کرديد متشکريم "

و گفت ما چک کرديم ومعلوم شد که شما يک مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يک سوال برام باقي مانده که
 با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين که 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

ايروني يه نگاهي به کارشناس بيچاره کرد و گفت:  تو فقط به من بگو کجاي نيويورک ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم !!!!!!!!!

 

نوشته شده در  شنبه 1388/02/12  توسط رامین  | 


To bemon Kenaram // Bedooon doset daram toe baharam
vaghti dastat to dastame // hesse khoubi behem midadan
mididam , cheshmaye to // melse shaam mirikhtam be paye to
pas naroo , pisham bemon // besho eshghe man , vasam bekhoun
hala ke rafti to az kenaram // bi to hese khoubi nadaram
bayad bemonam to tanhayem // chon toro pisham nadaram

 

Man Faghat ashegh boudam // to nadidi eshghamo
man mimordam az eshgheto // to nakhasti pas boro

 

aksaye mochalat , toye karoo far // hatta toie Baharemonam darim , ie khazoone tar
Madde 2 bande 5 ghanoon // mige tagh zadi amir o ba ganje gharoon
ki boud be man migof in ghesaro bebaf // man asheghe eshgham na asheghe duff
chera migin , ghiyamat marofe , duff dare // duff khoubamon , donbale ghoflaye mahvare o
Man donbale to boudam , az karkhe ta rain // patoghe fekre ma oghiyanose aram
Chera halgheye farzi mindakhti dastet // to ke fekro , roho , jesmo , esmo , rasmet
ba ma shekl migereft , to ie kheyale farzi // in texto neveshtam ba medad gharzi
ta fahmidi zabanam khoube gofti , please Wait // in 8 beytam dashte hokme 200 beyt

 

hala gharibe , to ghalbete // dost dashtanesh akhare harfete
pas bebin akharesh , che roozi // be paye eshghe jadidet misooozi
hichkasi , mesle man ashegh naboud // hichkasi mesle man layeghet naboud
Jonamo , vase to gozashtam // javoonimo zire pahat gozashtam
bebin che sade to mirioo // marge khamoshe manoo didioo
to hamoooni hasti ke boridi // eshghe ghashange mano to nadidi
vali haghete ba to nabasham // pas manam ba ieki dige basham
besoozi az in ke ie rozi // dastam toye dastet nabashan

 

Jalade eshgh , ieho bi seda sar zad // to migi falsham , man mikhounam ro sarzarb
tapeshe ghalbam , to har 60 sanie , 100 zarb // jalad be doone tizi manoo az sar zad
lahze ha mishkanano , khaterat pir mishan // refigha sare ie duff be ma gir mishan
yadesh bekheyr mikardam , man dast to mot // khaterate khoube man dige raft az to rot

 

yade khateret mioooftam // divooone mishamo az pa mioooftam
yade rooozi ke baham boudim // yade rooozi ke kenaram boudi
khatesh to ghalbame // esmet hanoooz to harfame
dige nemigam ke bemoooni // bayad beriooo pisham namoooni
Dige khastam az rozaye dooor // boro az joooloo cheshmam , door bemon
yade yadegarit miooftam // yade doset daramat miooftam

 

Man Faghat ashegh boudam // to nadidi eshghamo
man mimordam az eshgheto // to nakhasti pas boro

Dige nemikham bebinam toro , Dige nemikham bebinam toro

ah , Yoo , gosh kon

 

Liaghat nadashti , boro bekhar posteramo // shenidane sedam hala vasat ghose dare
boro to asemon , peye man ya ie setare // gosh konin amir ardalan ghesse dare

aha

gozashto , mozashoo , maloom nakard // de madaram bekhatere to mano mahkooom mikard
shodam bekhatesh man tard az khoune // on khanoome velo to patogha avaz shoude
resid be jae ke gardoone bar aks shoude // ke boudanet hala vase man maraaz shoude
boro aksatam , alan benzin roshan // kheylia ba sedaye ghiyamat band , khoushan
dalil nemishe ke basham ba to harlahzamo // pesar vase khanoome X az dast naro
samte on khanome , harzas naroo // afsooos mikhoure ke mano az dast dade

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09  توسط رامین  | 


ياد تو من و باز داره مي بره تا آسمون
بيا مهربون ، بيا مهربون پيشم بمون
ياده چشماي تو داره بازم منو مي کشه
بيا عشق من پيشم بمون پيشم بمون
رنگ چشم تو داره دريا رو يادم مياره
ياد حس دستات عشق و تو جونم مي ذاره
تو که خوشگلي ، مثه ماه مي موني قلب من
بيا بعضي وقتها به عشق من تو سر بزن
اسم تو مثه يه گل مثله يه ستاره
نديدم قشنگ تر از اين اسم اي ريحانه
هي حالا تو چشمات ميشينم کنارت
چقدر لذت داره وقتي هستم کنارت
وقتي داري مي خندي هيچ قصه اي ندارم
حس مي کنم قشنگياي دنيا رو با تو دارم
تويه لحظه ي قرار من لحظه رو ميشمرم
واسه ديدنت من ثانيه ها رو ميشمرم
تويه خوابي که ديدم تو قشنگتريني
تويه بيداري فهميدم که بهتريني
ياد لحظه اي که بازم جوابمو نمي دي
ياد لحظه اي که به من بها نمي دي
ولي بازم مي گم تو بهتريني
اگه بخواي نخواي تو دلم داري ميشني
ياد تو من و باز داره مي بره تا آسمون
بيا مهربون ، بيا مهربون پيشم بمون
ياده چشماي تو داره بازم منو مي کشه
بيا عشق من پيشم بمون پيشم بمون
روزه تولدت شد زندگي دوباره
چقدر ارزش داره تولدت ريحانه
دارم بهت مي دم قلبمو کادو
دوست دارم هميشه باشم کنار تو
وقتي هستي کنارم عشقت باهامه
وقتي نيستي غصه تو راهه
از خدا مي خوام هميشه باهام بموني
باز عشق تو چشماي من بخوني
ياد تو من و باز داره مي بره تا آسمون
بيا مهربون ، بيا مهربون پيشم بمون
ياده چشماي تو داره بازم منو مي کشه
بيا عشق من پيشه بمون پيشه بمون

نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04  توسط رامین  | 


نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه
نازی ناز کن که دلم پر از نیازه


شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه


نازی جون باغت آباد شه ، خورشیدت گرم
کبکای مست غرورت ، سینه شون نرم


نقش تو نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون
من نسیم پاییزم ، دلم پر از شرم ، دلم پر از شرم ، دل پر از شرم


منو با تنهاییهام تنها بذار ، دلم گرفته
روزای آفتابی رو به روم نیار ، دلم گرفته


نقش من نقش یه گلدون شکستس

بی گل و آب برا موندن ، توی ایوون بهار ، دلم گرفته ، دلم گرفته ، دلم گرفته

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30  توسط رامین  |